به گزارش خبرگزاری ریتم؛ خوانندههایی که سالها برای موقعیت اجتماعی و هنری کنونیشان جنگیدهاند، ماجراهای مختلفی از دستگیری تا احضار را از سر گذراندهاند، هزینه دادهاند، حملات را تحمل کردهاند و در نهایت پذیرفتهاند که به هر قیمتی، در خاک و وطنشان بمانند و فعالیت هنری کنند؛ حالا اما موج بیسابقهای از حملات در فضای مجازی را به خود میبینند؛ «بیسابقه» به معنای واقعی کلمه.
شروین حاجیپور به دلیل ادامه فعالیت رسمیاش، به محور یک دو قطبی شدید تبدیل شده و هر حرکت او بهانهای برای کشمکش سیاسی در کامنتهاست. همایون شجریان برای طرح کنسرت خیابانی، بهجای حمایت، با موجی از تردید و حملات مواجه شد. بهنام بانی پس از استقبال کمسابقه در کنسرت آمریکا، ناگهان با هزاران کامنت توهینآمیز روبهرو شد و علیرضا قربانی ماههاست تحت فشار اتهاماتی قرار دارد که بیش از هر چیز در زمین قضاوتهای هیجانی و «خط سفید» مجازی شکل گرفته، نه در روند طبیعی و قانونی رسیدگی. هر چهار چهره، سابقهای طولانی در ضبط پاسپورت، احضار، بازداشت و حتی ممنوعالکاری دارند.
این موجهای پیدرپی، بیش از هر چیز از فقدان مرجعیت نقد، گسترش تولید محتوای مخرب و الگوریتمهایی نشأت میگیرد که «خشم» را پاداش میدهند. نتیجه آن است که هنرمندان، که میتوانند بخشی از سرمایه فرهنگی کشور باشند، تبدیل به هدف حملاتی میشوند که پشت آن انگیزههای سیاسی، اقتصادی، رسانهای یا صرفاً هیجانی قرار دارد. الگوریتمهای پلتفرمها، رفتاری را پاداش میدهند که در کوتاهترین زمان، بیشترین خشم، تحریک و واکنش را ایجاد کند. تخریب چهرههای شناختهشده، بهویژه هنرمندانی با پایگاه اجتماعی گسترده، خوراک مناسبی برای این چرخه معیوب تولید میکند. هرچه جدل بیشتر باشد، دیدهشدن و منفعت اقتصادی برای برخی صفحات و جریانهای فعال نیز بیشتر خواهد بود.
فقدان مرجع معتبر نقد هنری و جایگزین شدن آن با روایتهای احساسی و هیجانی باعث شده نقد حرفهای عملاً به حاشیه برود و جای خود را به قضاوتهای تند، سادهسازیشده و گاه غرضورزانه بدهد. در چنین فضایی، مرز میان نقد و تخریب از بین میرود و حملات به خوانندگان در شبکههای اجتماعی به یک «نُرم» نگرانکننده تبدیل میشود.
بخشی از این حملات توسط جریانات سایبری و گروههای فعال خارج از کشور تشدید میشود؛ گروههایی که از هر چهره محبوبی در داخل، برای تقویت روایتهای خود بهره میبرند و با ایجاد موجهای منفی، تلاش میکنند سرمایه اجتماعی هنرمندان را به نقطهضعف تبدیل کنند. در این میان، فحاشی سایبری، ابزاری سریع و کمهزینه برای تخریب است.
در نهایت، تخریب هنرمندان نه به نفع جامعه است و نه سودی برای فضای فرهنگی دارد. موسیقی و هنر، آینه وضعیت اجتماعیاند و هر زمان که چهرههای هنری به هدف حملات سازمانیافته بدل شوند، نشانهای از آشفتگی گفتوگو و کاهش تابآوری اجتماعی است. بازگشت به نقد منصفانه، تقویت گفتوگوی سالم و کاهش هیجانزدگی رسانهای، تنها راه متوقف کردن این چرخه معیوب است.
در چنین وضع آشفتهای، پرسش اصلی این است: وظیفه حمایت از هنرمندان بر عهده کیست؟
پاسخ، یکخطی نیست. رسانهها باید روایت منصفانه را جایگزین هیجان کنند، نهادهای فرهنگی باید مسئولیت دفاع از شأن هنری را بپذیرند و جامعه نیز باید میان نقد و تخریب تمایز قائل شود. هنرمندان، سرمایههای عمومیاند؛ فرسایش وجهه آنها، فرسایش امید اجتماعی است. بدون بازگرداندن گفتوگو به جایگاه درستش، این چرخه تخریب ادامه خواهد یافت…























