به گزارش خبرگزاری ریتم؛ فراموش نکنید که «بهرام نورایی» نقطهی اوج کارنامهی هنریاش را با چاشنی یک کلاهبرداری سیاسی ساخت. او به جای اینکه به رهبر انقلاب اسلامی نامه بنویسد، به رئیسجمهور جنجالی ایران نامه نوشت. به بیان دیگر، در دکور حقیقت دست برد و آگاهی را با دروغ سرکوب کرد. با اینکه «نامهای به رئیسجمهور» هرگز به دست نخستین رئیسجمهور مستقل ایران نرسید، رپرِ نویسنده مدت کوتاهی بازداشت شد؛ آنهم نه به دستور محمود احمدینژاد.
در این ماجرا، بهرام کاری به حقیقت نداشت و تنها دغدغهاش بالا رفتن از نردبان شهرتِ یک شخصیت جنجالی بود. گویی ژست یاغیگریاش به آخر خط رسیده بود و خودش هم میدانست که دیگر شعری برای سرودن ندارد؛ شاهد این ادعا آنکه حتی از آنسوی آب هم هرگز نامهای به آیتالله خامنهای ننوشت. نامهنگاری به مقصد حقیقت، علاوه بر احساس امنیت، ذوق و استعداد هم میخواهد.
در واقع، بهرام آمده بود تا با نقشهای از پیشطراحیشده، از خود بُتی بسازد و همزمان، هنر شاعری را مومیایی کند. اکنون، بیست سال پس از آن ماجرا، این بُت در آلبوم «هیچ» با تتهپتههایش نشان میدهد که چقدر معمولی و بیاهمیت شده است؛ آنهم در روزگاری که فقط از ژست «رهبر جنبش» فاز مثبت میگیرد.
رپر زنذلیل و درماندهی ایرانی که به شایستهسالاری پشت کرده، وابستگی چندشآور خود به پارتنر پرخاشگر، شهرستانی و بیسوادش را در ترک چهارم بیرون میریزد. او با تملق و دروغپردازی درباره شخصیت منفور «ستاره ملکزاده» نشان میدهد که اسیر چه رابطهی مبتذلی است و چرا تا این اندازه مفلوک به نظر میرسد. آلبوم «هیچ» سرشار از اعترافات داوطلبانه و روانکاوانه درباره شخصیت جدید بهرام است؛ اعترافاتی که گاه بوی پارانویا میدهند. یکی از عجیبترین این اعترافها، لذت بردن او از فحاشی اغیار به «غوغا»ست؛ موضوعی که در نوع خود نوبرانه به نظر میرسد.
قطعه «اون آزاده» بهخوبی نشان میدهد که میخ ملکزاده تا چه اندازه در شخصیت متوهم بهرام محکم شده است. به هر حال، غوغا تنها کسی است که از پس فتیش فمینیستی این «رهبر خجالتی» برمیآید و هنوز هم بُت بدعنق و گنددماغ او را با حوصله گردگیری میکند. بهرام – گوشواره به گوش و پس از ۲۲ سال – در حالی که اما و اگرها مثل خوره به جان شعرش افتادهاند، به بدننمایی در موزیکویدئو تن میدهد. تمام پلانها از زاویه پایین گرفته شدهاند؛ چراکه کارگردان، بهزعم نویسنده، کاملاً عقدهای، دیکتاتور و در نتیجه غیرحرفهای و بیکفایت است.
وقتی «مُعاشرت» به موتور خلق معنا تبدیل میشود، قطعات موسیقایی به یادداشتهایی برای سرسپردگی فروکاسته میشوند. مسئله در اینجا صرفاً شخص ملکزاده نیست؛ مسئله، جایگزین شدن «موزیک» با «مُعاشرت» است. بزرگترین شکست آلبوم «هیچ» آنجاست که موتور محرک اثر، از تجربه زیسته جمعی و کشف زبانی مستقل، به محوری بیرون از موسیقی منتقل میشود. این جابهجایی، آلبوم را به معلول یک رابطه شخصی تبدیل کرده و موسیقی را به حاشیهای بر معاشرت تقلیل میدهد.
فروپاشی ریتم، تورم شعار و تبدیل اعتراض به حدیث نفس در «هیچ»، از شکستی صحنهسازیشده خبر میدهد؛ شکستی آغشته به منیت و خودگویی. «من هیچم»، «من آمادهم»، «من یاغیام»، «من رهبر جنبشم»، «من بالاخره یک روز بیرون میآیم»، «من پر از اما و اگرم»، «زندگینامه من شش جلد است» و…؛ این گزارهها بهجای شخصیتپردازی، پوستر میسازند.
انگار همهچیز بوی دهان بهرام و لحن مسخرهی اولشخص را میدهد. ادبیات در اینجا نه ابزار معنا، بلکه وسیلهای برای خودستایی و دستاوردسازی جعلی است. در سوی دیگر، فلوهایی قرار دارند که بهجای جریان، قفل میسازند و تصادف زنجیرهای کلمات با قافیههای سخیف، تصویر سقوط هیپهاپ به درهی عجز و ناله را تثبیت میکند.
وقتی «سیاست» در هر بیت تکرار میشود، دیگر سیاست نیست؛ نویز است. نقد سیاسی به فهرستکردن مشکلات تقلیل مییابد و فهرستها به شعارهای نخنما تبدیل میشوند. این تکرار نه جهان تازهای میسازد و نه موضع جدیدی خلق میکند. فقر، قبض برق، زندگی ماشینی، روزمرگی و باقی کوفتوزهرمارها، همگی به فهرستهایی بدل شدهاند که قرار بوده زمینه نقد باشند اما خود مستقیماً به محتوا تبدیل شدهاند. از همینروست که در «هیچ»، نه شعری شکل میگیرد و نه حتی میتوان از چیزی به نام «شعرِ جُرم» سخن گفت.























